روزنامه دیواری
در درون ما غوغایی است. 
[ یکشنبه دهم آذر ۱۳۹۲ ] [ 21:3 ] [ مصطفی ]

اینجور که خودشون میگفتن یکی از اهداف دوره آموزشی این تعریف شده که جوونا رو مسئولیت پذیر بار بیارن. در همین راستا روشهایی هم در پی گرفته اند! مثلا رسم بر این بود که تقریبا تمام کارهای اونجا رو خود سربازها انجام میدادن. روزای اول گروه بندی کردن به 12 گروه. چینش هم براساس ترتیب قد بود ینی از سمت راست به چپ و عقب در 12 ستون 12 نفره. ظاهرا این چینش به سازمان رژه مربوط میشد. گروه ما شد گروه 9 و 12 نفر که البته یک نفر بعدا اضافه شد شدیم 13 نفر. وظیفه ما حمل دیگ شد. خود مسئول پیشنهاد داد که دو دسته بشیم که ماه اول دسته اول و ماه بعد هم دسته دوم. من چون ته صف بودم ناخواسته افتادم دسته دوم برا همین دو هفته خبردار نبودم چه میکنن بچه ها. بعد انگار دیده بودن فشار میاد سرگروه که قدش از همه بلندتر بود سه نفر سه نفر تقسیم بندی کرده بود که چرخشی همه برن. اینجوری تقریبا ی روز در میون نوبت تو میشد.

تقریبا دو ساعت قبل ناهار و شام باید مسئول انبار رو با صدا زدن تو آسایشگاه پیدا می کردیم. دو نفری میبردیم تا گاری مربوطه. بعدش مسافت نسبتا زیادی رو با گاری تا در آشپزخونه مرکزی. تو مسیر انقد دیگ خالی رو آسفالت ناهموار سروصدا میکرد که همه بفهمن وقت ناهار یا شام نزدیکه! دم در آشپزخونه گاریها بطور نامنظمی صف میکشیدن. دیگ رو بیار تو سرباز خودت بیرون وایسا تا صدات کنیم! اینومعمولا سربازای وظیفه آشپزخونه میگفتن. انگار میخواستن در حد خودشون فرمان داده باشن. ی سرآشپز داشتن فقط که سرباز نبود. اگه زود رسیده بودی باید صبر میکردی تا گاری آخر هم بیاد بعد شروع کنن غذا بکشن برا همین کاسه های صبر اکثرا سر نفرات آخر شکسته میشد! بعدم که با شماره صدا میزدن که بری دیگ ها رو تحویل بگیری. دست کردن توی غذا یا به اصطلاح ناخنک زدن توی آشپزخونه ممنوع بود. البته در کل ممنوع بود ولی بچه ها صبر میکردن بیان بیرون یا تو مسیر قایمکی. مخصوصا از ته دیگ پلو نمیتونستیم بگذریم. یکی دوبار چیزای دیگه هم بهم پیشنهاد شد مثل تیکه مرغ، سیب زمینی، خیارشور و... که خدایی قبول نکردم دیگه. البته از سیر داخل خیارشورها هم که گه گداری پیدا میشد نشد بگذرم.

تو مسیر برگشت اکثرا سوال میپرسیدن ناهار چیه، یا شام چیه بعضیا هم فقط میگفتن چیه. بچه ها هم معمولا خوششون نمیومد وقتی سوالا زیاد میشد. ی بار یکیشون تا رسیدیم ورودی گروهان با صدای بلند شروع کرد داد میزد شام مرغه شام مرغهههه مرررررررررررغ. که باعث شد اکثرا کر کر بخندن و ما هم. بعدن هر وقت اینو می دیدن الکی می گفتن شام چیه اونم میگفت مرغه و باز کر کر. معمولا صبونه رو با شام میدادن که بیاریم مگه وقتایی که تخم مرغ آب پز بود یا عدسی که باید حدود ساعت سه و نیم بیدار میشدی میرفتی که من نشد که برم. ی بار سر اینکه دو نفر برای حمل دیگ کافی نیست و سه نفر بهتره با سرگروه بحثم شد.

ماه دوم انگار آشپزخونه گفته بود ازین به بعد صبونه ها هم همون صبح باید بیاین بگیرین هر روز که بچه ها شور و مشورت کردن نتیجه این شد که رفتن با مسئولمون صحبت کردن که سنگین شده و ... اونا هم جای مارو با ی گروه دیگه عوض کردن ماه دوم. ماه دوم شدیم مسئول شستشوی دیگ بعلاوه نظافت ی محوطه که نظافت محوطش به من و یکی دیگه افتاد. البته یکی دوبار هم قسمت شد رفتم دیگ شستم. نظافت محوطه هم چیز خاصی نبود باید راه میرفتی اگه آشغالی چیزی تو محوطه و زمینای اطرافش که بیابونی بود جمع میکردی، بیشتر پوست خوراکی و بطری نوشیدنی و مشما بود و گه گداری هم کنسروی چیزی. سطل آشغال هم به اندازه کافی اون اطراف نبود! هفته اول که برگشتیم وقتی میرفتم بیرون انگار همه جا کثیف بود به چشمم. چشام سریع زوم میشد رو تیکه آشغالا!

[ دوشنبه بیستم آبان ۱۳۹۲ ] [ 18:28 ] [ مصطفی ]
...

از بیرون معمولا فقط از سختیاش گفته میشه که من هم با همین ذهنیت رفته بودم که قراره این دوماه سختی هاش رو تحمل کنم تا هر جور هس بگذره مثل چشم به هم زدن! اما به غیر از شرایط خاص و کارهای خاص خودش فقط هفته اول بود که سخت بود اونم بیشتر بخاطر قرار گرفتن تو شرایط جدید و تا بیای خودتو وفق بدی و جا و مسکنت معلوم بشه و به پیچ و خم شرایط آشنا بشی.

اما وقتی تخت و کمدم مشخص شد و جای هر چیزی رو معلوم کردم دیگه برام سخت نبود. بعضی چیزا هم کم کم تونستم حلش کنم مثلا اینکه لیوان و قاشق و خمیردندون و مسواک که روزی چند بار نیاز میشد رو گذاشتم جیب بغل ساک که در دسترس باشه بدون دردسر. یا اسکاژ خریدم برا شستن ظرف با مایع دستشویی شخصی و بطری تاید که همه رو کنار هم زیر کمد گذاشتم. مایع دسشویی عمومی که هر بار سریع خالی میشد چون بعضیا هم رعایت نمیکردن برا ظرف شستن بر میداشتن اونا هم که میگفتن سهمیه کمه، اکثر مواقع میرفتی دسشویی خالی بود! ولی وقتی ی مایع شخصی خریدم این مشکلم حل شد تا همین آخر هم تموم نشده بود. اسکاژ و شستن ظرف هم به همین ترتیب مشکلش حل شد هر چند هفته های اخیر بعد از اردوگاه پلاستیک فریزر مینداختم کف ظرف که دیگه شستن هم نخاد راحت! یکی از نکاتی که دکتر یاد داد بهم.

با معلوم شدن همین چیزای جزئی زندگی کردن اونجا راحت شد. ولی مثلا اگه قرار بود یکی یا چنتا ازینا به هم بخوره باز سختیش شروع میشد. مثلا روزی که گفتن وسایلای ضروری و پتو بردارید تو کوله بذارید که میخایم دو روز بریم اردوگاه! دوباره باید همه رو بهم میزدی و البته بارتم نباید سنگین میشد. اردوگاه هم داستانی بود برا خودش ولی همونم سختیش تا آخر شب اول بود که نهایتا جای خواب هر کسی هم تو چادر معلوم بشه وگرنه زیاد چیزی نبود. میدونی، این وسط اونی که سریعتر بتونه خودش رو با شرایط جدید وفق بده و راه حلشو پیدا کنه راحتیش بیشتره.

بعضیا که کلا راحت بودن و همه چیرو هم راحت میگرفتن. مثلا همین نشستن و دراز کشیدن رو زمین و خاکی شدن لباس روز اول تو بیابون های اردوگاه برا من سخت بود ولی بعدا دیگه عادی شد و تسلیم شدم که بالاخره میخاد کثیف بشه. ولی بعضیا همون اول هم هیچ مقاومتی نمیکردن و تا استراحت میدادن راحت درازکش اصلا میگرفتن تخت میخوابیدن لباساشونم از خاک نرم اونجا که مث گرد بود سفید میشد انگار نه انگار ولی تا سرشو میذاشت انگار که بهترین جای دنیا رو بهش دادن همچی خواب میرف!

ادامه دار است...

[ یکشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۲ ] [ 18:15 ] [ زین العابدین ]

سلام

می تونم در فاصله ای که چایی دم می کشه یه پست جدید بنویسم البته مجبور هم نیستم این کار رو بکنم می تونم برم ایمیلم رو چک بکنم این هم اتاقیم تو 200 تا گروه عضوه هر دفه یه چک میل می کنه شروع می کنه همه ایمیلایی که براش اومده رو برا همه دوستاش فروارد می کنه منم یه فولدر براش درست کردم با اینکه خیلی هاش رو خوندم هنوز 337 تا ایمیل نخونده توش هست. خواستم بگم وقتم رو دستم باد نکرده. یا می تونم یه ورزش صبحگاهی مختصر بکنم، همین، گزینه های زیادی ندارم. البته حق ندارید من رو به بی استعدادی متهم کنید چون اگه یه خونه بالای کوه داشتم می رفتم مثل این فیلما دستام رو باز می کردم و تو هوای خنک صبحگاهی نفس می کشیدم در حالی که به آسمون نیمه ابری بالای سرم نگاه می کنم و احساس عظمت خارق العاده ای بهم دست میده.

اینطوریم که شما فکر می کنید آسون نیست صبح تا شب بشینم تئوری اطلاعات بخونم البته منم همچین کاری نمی کنم خواستم بگم که چنین انتظاری ازم نداشته باشین. بعضیا مثلا پزشکن در مورد خاطرات بیمارستان میگن ولی من دوست ندارم نوشته هام ربطی به تحصیلاتم داشته باشه هر چند اگر هم دوست داشتم شما چیزی از تئوری اطلاعات نمی فهمید، بدبختی ما یکی دو تا نیست.

عرضی نبود غرض تازه کردن سر صحبت بعد از مدتها بود اتفاق جدید اینکه مصطفی قراره اول شهریور اعزام بشه یه عکس از دوران آموزش خودم گذاشتم تا آمادگیش رو داشته باشه. 

[ دوشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۲ ] [ 20:29 ] [ زین العابدین ]

سلام

نمی خواستم نامه ها رو بدون یک توضیح مختصر اینجا بگذارم واسه همین کمی طول کشید. نامه ها رو به ترتیبی که به دستم رسیده اینجا میذارم نامه ای که الف تا ی نوشته بود کمی طولانی بود می گفت خودش هزینه ارسالش رو میده دو پاراگراف آخرش رو اینجا می گذارم لینک نامه اصلی هم هست برید بخونید حتماً. اینکه نامه ها رو اینجا بگذارم پیشنهاد مرجان بود سیل اتهامات رو به سمت ایشون روانه کنید برای اینکه این پست به مطلوب مورد نظر خودش برسه ما نیاز به یک نقاش و یک روانشناس داشتیم که متاسفانه در این وبلاگ موجود نیست در عین حال کسی دست شما رو نبسته هم نقاشیش رو تو ذهنتون تصور کنید هم از لحاظ روانشناسی نامه ها رو تحلیل کنید، به هر حال شرط می بندم اورانوسیا چیزی از حرفای ما نفهمیدن.

"زین العابدین"

به نام خدا

سلام

نمی دانم شنیدن چه چیزهایی در مورد سیاره  ما برای شما جالب است، نامه اولتان را قبل از خواندن نامه من بنویسید و در نامه  دومتان سوال بپرسید.

ما اینجا پدر و مادر داریم نامه کوتاهم را صرف توضیح معنی دقیق پدر و مادر نمیکنم. اینجا انسانها دو نوع هستند مذکر یا مؤنث، مذکرها قوی هستند و مؤنثها زیبا.معمولا مذکرها عاشق مونثها می شوند شروع می کنند با هم به صورت مشترک زندگی می کنند و بچه دار می شوند و اسمشان به ترتیب می شود پدر و مادر. من مذکر هستم ولی هنوز عاشق کسی نشده ام. شما حتما معیاری برای محاسبه ی زمان دارید معیار ما در اینجا گردش سیاره مان به دور خورشید است از وقتی من به دنیا آمده ام سیاره ما 27 بار به دور خورشید چرخیده و چیز زیادی هم به پایان دور 28 ام نمانده است. بنابراین من 27 سال دارم و کمی برای عاشق شدن دیر شده است.شبها می خوابیم و روزها معمولا سر کار می رویم یا درس می خوانیم. قوانینی به اسم دین داریم که هدف از زندگی را تعریف می کنند و برای آن برنامه دارند حتما شما هم چیزی شبیه دین دارید.

"الف تا ی"

سلام

هنوز هم فکر میکنم وقتی حرفتان پیش می آید گوشتان زنگ میزند و میشنوید، به قدرت افکارم ایمان دارم، نه به زنگ زدن مدام گوش های شما!!! و فکر میکنم چیزهای زیادی مانده که بگویم که حاضر شوید مرا با خودتان ببرید، هروقت که برگشتید البته، اصراری نیست، اینجا هم بد نیست اگر بدانم شما درکنارم هستید. و این چیزها که برای گفتن مانده عجیب اند، اما ترسی هم نیست، شما هم عجیبید، به قول کتاب فسقلی:" کفشدوزک قرمز روی زمینه ی قرمز دیده نمی شود"...

آماده ام از شما باشم، حتی به قیمت از دست دادن کفش های مورد علاقه ام و گردوهایی که سمباده کشیده ام برای روز مبادا که اصطکاک از بین برود و جاودانگی بر انسان غلبه کند، به بهای جاودانگی ام مرا ببرید، با چشم حرف زدن و با لب ها شنیدن به هر روز آهسته آهسته بر دیوار کهنه ی زمین میخ شدن می ارزد. اگر نمی ارزد نیایید، اگر هوای زمین زیر دندان شش هایتان مزه کرده و تصمیمتان بر ماندن است، نیایید، بگذارید این یکی در دهان آرزو نماسد لااقل...

کل نامه

"مرجان"

سلام به اهالی اورانوس

خوبین؟ می دونم مثل ما اکسیژن ندارین تا نفس بکشین، اگه به جای اورانوس روی زمین بودین، همه تون تا الان نفله شده بودین. راستی شما ها دارین به چی فکر می کنین و هدفتون تو زندگی چیه؟ دغدغه تون چیه؟ امیدوارم مثل اهالی روی زمین سطح دغدغه هاتون افت نکرده باشه. شاید هم دغدغه ای ندارین، در اون صورت راحت تر از ما زندگی می کنین. اینجا هیچ کس به چیزی که واقعا از ته دلش می خواد نمی رسه، شایدم هیچ کس هیچی دلش نمی خواد، یا شاید هم همه چیز رو دلش می خواد و به خاطر همین بهش نمی رسه. اینجا زندگی بیشتر مردم دچار یکنواختی شده و تلاش برای آرزو ها مسخره به نظر می رسه.امیدوارم اونجا مثل زمین نباشه. اگه اورانوس شرایط بهتری برا زندگی کردن داره، حتما تو نامه تون برام بنویسین که تو فکر ساخت تکنولوژی جدید برای تنفس در اونجا باشم. البته باید برای ساخت تکنولوژی جدید بصورت زیرزمینی اقدام کنم والااگه علنیش کنم همه راه تنفس تو اونجا رو یاد می گیرن و دلشون می خواد بیان روی اورانوس زندگی کنن که این بدترین حالته چون اونجام شبیه زمین می شه.

 

"مصطفی"

بییییییب جییییینگ بیییب

همینجوری بود سلامتون؟ از خنده ضایت معلومه!حتما رفیقات گفتن چیه چیه داری میخندی بذار رو مانیتور مرکزی ما هم ببینیم نذاریا! ادامش مسایل خصوصی داره عزیزم. برات بد میشه. آفرین دیدی می بینمت. راستی قضیه این سنگه (اینجا بهش میگن شهاب سنگ) که زدین تو روسیه چی بود؟ راس میگن چون اینا انگلک کردن شما هم زدین؟! البته ما با اونا نیستیما. محل ما تازه تونستن یکی بفرستن همین نزدیکا دور زمین. اسمش امید بود دیدینش شما؟خلاصه نگران اون نباش. اینا نهایتش 10 سال بعد قراره رئیس الانمون که بازنشست میشه رو بفرستن با موشک بیاد اون بالا که میتونید هر کاری خواستید باهاش بکنید. اااه چقدر شلوغه اونجا. حالا برو پشت اون صخره کناری میخام یکم حرف خصوصی بزنم. همون اول نشون دادی چقد ضایس رفلکست ممکنه شک کنن همین اول کاری ارتباطمون قطع بشه برو دیگه سریع آفرین. میدونی فعلا محدودیت کلمه دارم بعدا برات توضیح میدم سوال نپرس.من میتونم بهت در مورد اینجا اطلاعات بدم هر چی خواستی. حتی ی کیس مناسب برات پیدا کنم بتونی جمع کنی بیای اینجا پیش ما. راه دیگشم اینه که من بیام اونجا. نیشتو ببند،تا تماس بعدی به راه دوم فک کن باشه؟آخ

"و حالا داش محمد که کل همه رو خوابوند :)"


بتام خدای آسمونا
سلام سلام یه بچز اورانوس

من یه جوون 30 ساله زمینی به نام محمد هستم. تو زمین محمد زیاده ولی من همونی هستم که دستمو دارم تکون میدم!
شنیدم اگه من 84 ساله بشم شما تازه میشین 1 ساله! اینجا کسی که 30 سالش شد دیگه جوون نیست. ترکا میگن:
اونان که چاتوم اتوزه، سلطانیدیم خان دوننیم،
اگه بخوام براتون ترجمه کنم!!: بعنی "وقتی به 30 سال رسیدم ، سلطان بودم به مقام خان تنزل رتبه پیدا کردم!
نمی دونم شما وقتی حالتون گرفتس چیکار میکنید؟ آهنگ گوش میدین؟ اسم آهنگ سازاتون چیه؟ آهنگای شماها هم اینقدر مسخره و تاریخ مصرف داره؟
شما حافظ و سعدی ندارین به کیا افتخار میکنید؟
وقتی خوشحالید چه می کنید؟ شنیدم هر 10 دقیقه یه دور، دور میزنه دور خودش این اورانوس، یعنی 5 دقیقه روز و 5 دقیقه شب! فکر کنم وقتی می خوابید خوابتون عمیق نمیشه. علی همیشه می گفت موفع غروب نخوابید چون وقتی پاشی ببینی شبه گیج می شی! پس 5 دقیقه بیشتر نخوابید!
بازم علی می گفت جلوی حارجی ها از مملکتتون بد نگید پس من بدی های اینجا رو نمی گم.
شاد باشید
یا علی (این علی کارش از همه درستره، ما بهش خیلی افتخار میکنیم)

[ پنجشنبه هشتم فروردین ۱۳۹۲ ] [ 22:13 ] [ مصطفی ]

یا سلام :-)

اگر بخوام تو ی فیلم عاشقانه تو ی صحنه آخر فیلم جمع بندی کنم شاید اینجوری تصویر کنم :

تصویر در یک کارگاه آهنگری شروع میشه

با دمی که میده آتیش گر میگیره

یک حوضچه آب کنار تنور

آهنی خام با شکلی بدقواره که شبیه هیچ چیزی نیست، میره تو آتیش

گداخته میشه انقد که دیگه نمیشه گفت آهنه

حالا ضربه های محکم چکش آهنی شروع میشه و باز آتیش و نگاه و باز ضربه و آتیش ....

 

ترجیحا قسمتی که قراره بعد از شکل گرفتن حالا با رسیدن به آب سرد بشه  حذف میشه و همینجا فیلم تموم میشه دیگه ;-)


پ.ن : ی جورایی از این پست خوشم نیومد ولی بذار باشه دیگه

........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By MihanSkin :.

درباره وبلاگ

همه کسانی که می نویسند یک ویژگی خوب مشترک دارند. از وقتی یادم می آید می نویسم و یادم باشد تا وقتی که می توانم بنویسم.
برچسب‌ها وب